
شراب تلخ میخواهم که مردافکن بود زورشکه تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورشسماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایشمذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورشبیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمنبه لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورشکمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردارکه من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورشبیا تا در می صافیت راز دهر بنمایمبه شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورشنظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیستسلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورشکمان ابروی جانان نمیپیچد سر از حافظولیکن خنده میآید بدین باز...
ادامه مطلب
دل میرود ز دستم صاحب دلان خدا را دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز باشد که بازبینم دیدار آشنا را ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا ای صاحب کرامت شکرانه سل...
ادامه مطلب